(
شرافت گم شده)
ای رفیقان باز گوییدم چرا؟
امشبم تاریک وظلمانی است در چشم ترم
شعله ها سر می کشد در قلب خونین آذرم
کوچه ها بس تنگ وتاریکند ای یاران به پا
آسمان شهر را من در غبار ننگ می بینم چرا
من دراین وادی نه نوری در بصر بینم نه سرخی بر لبان یا گونه ای
گو چرا گشت این چنین؟
چشمِ بازی هست اندر این دیار خیره سر؟
وای براین مردم شهر ودیار
دیگر این جا در گلستانش نمی بینی
بلبلی را در کنار گل رخان چهچه زنان باشد
ویا در خانه ای شمعی فروزان از برای اهل دل باشد
ویا این چا نمی بینی که مجنونی دوان در دشت لیلی سر نگون باشد
ویا فرهاد را تیشه بدوش از کوه می آید
نه قرآنی که شرح یوسفی گوید
نه نهجی کز پی چاهی گران باشد...نهج=مخفف نهج البلاغه
همه حیران وسرگردان،چو گرگان در پی میشان
نه از غیرت نشان بینم،نه از حاتم حکایت ها
و من در ظلمت دنیا نمی دانم کجا را امن می یابم
همه چون مست مدهوشند
همه بی حود زخود،غرق گنه سر در گریبان ستم دارند
راستی!!!
چرا این اشرف خلق خدادر پستی وظلمت فرو رفته است
چه سخت است از برایم باوراین نامردمی ها
وامّا من
با ندایی،نعره ای ،فریاد وش بس می سرایم
درد ورنج مادری را
که درپستان ندارد قطره ی شیری یرای طفل معصومش
ویا آن دختر کبریت در دستی که باپای برهنه در پی نان بود
که ناکس رنج او نادیده می بیند
وصبح روز بعد آن پیکر نالان ،تهی از جان، بروی برف می لغزید.
میان آن همه کاخ یزیدان زمان ،آرام می خوابید
وتو ای سنگدل مردم
نمی بینی،نمی لرزی،نمی میری؟
واَبرویت کمی هم خم نمی گردد؟
ومی گویی من انسانم واشرف دربَرِخلقم
که اّف بر هر چه نامرداست
وتو چون دیو میمانی
که همراهت هزاران شاخ ودم داری
بزودی میزبانت مور وعقرب هاست
وآن خانه بسی تنگ است،تاریک است،ای غافل
به خود آیی ،ای انسانک بی شرم؟ نفیر سیمرغ...
ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 16:00