رنج بی پایان جهالت

خرید بک لینک
Ahmad Ansari, [17.08.17 08:31]
رنج بی پایان جهالت

چون پگاه دمید و خورشید خرد تابان گشت بر خود فرض دانستم تا در رهیدن از ددان سخنی گفته باشم تا راهیان حق را خوش آید ودل ناکسان بیا زارد.پس قلم در انگشتان لغزید وبه فریاد آمدتا صاحبان خرد ومعرفت رابیدار .وچراغی باشد در راه تیره بختان که شاید از غفلت به درآیند وراه بیداران وهوشیاران در پیش گیرند.واین تراوشی است از قلم این اقل وکمترین.

یار اگر شود به دل ،دیو دوسر در این سرا
رها ز دل می کنمش ، تا که رهم زهر بلا

من ز پِیَش نمی روم ،تا نکند به من جفا
اهل خرد همی کند ، تا بشود مرد وفا

وزن (دوری)==مفتعلن ،مفاعلن ،مفتعلن ، مفاعلن
بحر==رجز مثمن مطوی مخبون

«اِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ»(4)؛ (به یقین بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لال [و کوردلى] هستند که اندیشه نمى کنند)......قرآن..آیه ی 22 انفال

مردکی را می شناسم ای خدا
کز ادب وز عقل او باشد جدا

ادعا می کرد بیش از بو علی
از خرد خالی چو مشدی مندلی

چهره ی زشتی نمایان کرده بود
گوی سبقت از بُزان بِربوده بود

پر سجن از معرفت بودی به دور
می کند پرواز چون خفاش کور

او از اصطبلی ز دنیای فرنگ
مدرکی دارد ،پُر از آب و رنگ

مدرکش باشد لب کوزه ی آب
می خورد نان وعلف از آن سراب

مردمان ابلهی از روی جهل
کف زنان دنبال ودر پیشش چه سهل

چون چنین اوضاع واحوالی بدید
پرده های غیرت مردم درید

چون که آنها را چو خود احمق بدید
مغز خر اندر سرش آمد پدید

او ز نا اهلان خباثت می خرید
جامه ی اهل خرد را می درید

او بزرگان را به زشتی یاد کرد
در سر بی مغز خود او باد کرد

او سخن می گفت از روی ریا
تا کند او نیّت پستش روا

غافل از درد جهالت در نهان
فتنه ها می کرد شیطان زمان

او چو افسد بود اندر جمع ما
هر کجا پا را نهادی پر جفا

در وجودش پستی و درندگی
بس عجین می بود بی شرمندگی

در فساد ی بین خوبان احد
او بسی استادبودی بی خرد

مردمان در مانده در این ماجرا
چون رها گردند آنان از بلا

قصّه ها و درد ها دارم از او
الفرار از او شدم من کو به کو

مردم دیگر چو من در نفرتی
بس فزون ازمن که اندر حسرتی

دور تا گردند از دیو پلید
تا توان دارند باید زو رهید

ای خدا این جاهلان آگاه کن
ما رها از دست آن بی راه کن

من قسم خوردم نگردم گِرد خر
گر به روی نی رود این جان وسر

ای خدا این دل که می سوزد ز او
تو مکن با آتشت او رو برو

احمد ار پندی دهد گوشش بدار
تو مشو خر تا شود او خر سوار

وزن==فاعلاتن ،فاعلاتن ، فاعلن
قالب ===مثنوی
بحر==رمل مسدس محذوف
احمد انصاری هادی پور....23/5/1396
،

نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: پایان,جهالت, نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:11

صفحه بندی