من عاشق ستم کش ، به کجا کنم همی رو
که رهی نمی شناسم ، مگرم تو ره نمایی
چه شود اگر شبی را ، تو به کلبه ام در آیی
که به چشم خود ببینی ، همه رنج بی نوا یی
تو بیا که چون طبیبی ، بکنی دلم علاجی
که دلم ز درد دوری ، همه خفته در بلایی
چه خوش است تیر مژگان ، بزنی به قلب ریشم
مگرش به هوش آید ،نشود دگر هوایی
دل تنگ بی قرارم ، که اسیر زلف اوشد
به خدا بمیرد از غم ، نکند دگر بقایی
همه شب دعا کنانم ، که رسم به بارگاهش
به امید آنکه دلبر ، بکند به من وفایی
همه خوس دلم که قلبم ،به اسارتش در آمد
که رها نگشته هر گز ، ز کمند کبریایی
همه عمر من روانم ،که ز گلشنش بچینم
گل ناز عشق خود را ، به کمال بی ریایی
نه کجا روم که گویم که چه کرده با دل من
صنمی چو مه لقایی ، که عیان به هر سمایی
لب لعل وزلف و مویش ، که غمم چنین فزون کرد
تو بگو به او خدایا ، نکند دگر جفایی
اگرت هوس چنین است ، که رسی به یارودلبر
تو بکن رها هوا را ، تو مرو پی دوایی
همه جام وساغر ومی ، تو رها مکن که یابی
ره پر امید خود را ، به سرای پر عطایی
تو صبا ببر ز احمد ، همه ذکر او به دلبر
که مرا ز در نراند ، من سائل و گدایی
احمد انصاری هادی پور 20/5/1396
ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نجوای, نویسنده: بازدید: 92