یار اگر شود به دل ،دیو دوسر در این سرا
رها ز دل می کنمش ، تا که رهم زهر بلا
من ز پِیَش نمی روم ،تا نکند به من جفا
اهل خرد همی کند ، تا بشود مرد وفا
وزن (دوری)==مفتعلن ،مفاعلن ،مفتعلن ، مفاعلن
بحر==رجز مثمن مطوی مخبون
Ahmad Ansari, [14.08.17 10:52]
قصه ی بی پایان جاهلان.
«اِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ»(4)؛ (به یقین بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لال [و کوردلى] هستند که اندیشه نمى کنند)......قرآن
مردکی را می شناسم ای خدا
از ادب از عقل او باشد جدا
ادعا می کرد بیش از بو علی
از خرد خالی چو مشدی مندلی
چهره ی زشتی نمایان کرده بود
گوی سبقت از بُزان بِربوده بود
دیگران را هم چو خود احمق بدید
مغز خر اندر سرش آمد پدید
او ز نا اهلان خباثت می خرید
جامه ی اهل خرد را می درید
او بزرگان را به زشتی یاد کرد
در سر بی مغز خود او باد کرد
او سخن می گفت از روی ریا
تا کند او نیّت پستش روا
غافل از درد جهالت در نهان
فتنه ها می کرد شیطان زمان
او چو افسد بود اندر جمع ما
هر کجا پا را نهادی پر جفا
در وجودش پستی و درندگی
بس عجین بودی بی شرمندگی
در فساد ی بین خوبان احد
او بسی استادبودی بی خرد
مردمان در مانده در این ماجرا
چون رها گردند آنان از بلا
قصّه ها و درد ها دارم از او
الفرار از او شدم من کو به کو
مردم دیگر چو من در نفرتی
بس فزون ازمن که اندر حسرتی
الفرارندی از این دیو پلید
تا توان دارند باید زو جهید
ای خدا این جاهلان آگاه کن
ما رها از دست آن بی راه کن
من قسم خوردم نگردم گِرد خر
گر به روی نی رود این جان وسر
ای خدا این دل که می سوزد ز او
تو مکن با آتشت او رو برو
احمد ار پندی دهد گوشش بدار
تو مشو خر تا شود او خر سوار
وزن==فاعلاتن ،فاعلاتن ، فاعلن
قالب ===مثنوی
بحر==رمل مسدس محذوف
احمد انصاری هادی پور....23/5/1396