ملائک مضطرب در عرش اعلا
که منشق فرق خوی کردگار است
همان یاری که محبوب رحیم است
بیا بنگر که او خونین عذار است
دل آزادگان در ماتم و غم
دو چشمان خون فشان و اشکبار است
همه مردان حق بر سر زنانند
که زینب دل غمین و داغدار است
الهی درد او در سینه دارم
دلم در پیچ وتاب و همچو نار است
چو مجنونی به نخلستان شدم من
که بینم لیلی ا م اندر چکار است
نه دیدم لیلی و دیوانه گشتم
که او در بند زخمی مرگبار است
چه کرد آ ن ملجم پَست مرادی
که او ملعون وبس بی بند وبار است
شما ای کوفیان باری بدانید
که فرزندش ولی در انتظار است
شما از نسل شیطان و سفیهان
جهنم بهرتان در انتظار است
ددان در جان و دل بس خوار وزارید
علی در قلب ما همچون نگار است
چه سودی می برید از این دنائت
علی را عالم هستی مهار است
به چشم مردم حق بین نگه کن
پر از خون و دلان اندر فشار است
همه اهل خرد اندر پی او
که او برجان ودل ها شان سوار است
عجب دارم ز الفاظ و بیانش
خزان ها می برد همچون بهار است.
بنازم شاه مردان را بگیتی
حسینی دارَدَش کاو شهسوار است
همان آزاده ای کز روی رغبت
به اهدای سرش بی اختیار است
بنازم من لبان خشک دلبر
دعا خوان وبسی او غمگسار است
کمان اَبرُوَش تیری ر هاند
زند برقلب من گویی شکار است
الها برده ام رنج فراوان
که دل در هجر او بس بی قرار است.
اگر احمد شود دیوانه ی او
مکن منعش که او اندر شرار است
طبیبا خون چکد از چشم شیعه
بکن رحمی که دل ها سوگوار است
احمد انصاری هادی پور.
ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18