
Ahmad Ansari, [17.08.17 08:31]رنج بی پایان جهالتچون پگاه دمید و خورشید خرد تابان گشت بر خود فرض دانستم تا در رهیدن از ددان سخنی گفته باشم تا راهیان حق را خوش آید ودل ناکسان بیا زارد.پس قلم در انگشتان لغزید وبه فریاد آمدتا صاحبان خرد ومعرفت رابیدار .وچراغی باشد در راه تیره بختان که شاید از غفلت به درآیند وراه بیداران وهوشیاران در پیش گیرند.واین تراوشی است از قلم این اقل وکمترین.یار اگر شود به دل ،د...
ادامه مطلب
کلبه ی تنهاییدر شبی سرد در آن دامن کوهکه چه بس تاریک استآسمان نعره زنان می نالیدرعد وبرقش همه جا جاری بودومن اندردل شب خاموشمودراین قلب حزینقصّه ای فریادشدره ها پر می کرذومن خسته دراین کلبه تنگدر اوج سکوتهمدمی می طلبمتا کند شاد دل مسکینمبزداید غم سنگین دلموچه تنگxa0 است فضای دل منابرها می گریندچشمه سا...
ادامه مطلب
من چو بهار بوده ام،مست وخراب بوده امبا دل من مکنxa0 جفاxa0 ، باده ی نابxa0 بوده امپیر وکمان گشته ام ،خزان گرفته موی منبهxa0 یادxa0 زلفxa0xa0 دلبرم ، در تبxa0 وxa0 تابxa0 بوده امدل ز جهان بریده ام ، تا که شو م اسیر اومرغxa0 بهxa0xa0 دامxa0 دلبرم ، غرقxa0 طناب بوده اممنع دلم چه می کنی ،پر شده از محبتشره به دگر نمی دهد،بس که خراب بوده ام...
ادامه مطلب
(گربه ها)اینxa0xa0 حکایتxa0xa0 راxa0xa0xa0 شنیدمxa0 ازxa0 پدرکوxa0 ز بهرمxa0xa0 گفت با صدذوق وxa0 فرتاxa0xa0 بیاموزمxa0xa0xa0xa0 کنمxa0xa0xa0xa0 آویزxa0xa0xa0 گوشمن شومxa0 درxa0 نزدxa0xa0 یارانمxa0xa0 بهوشقصّهxa0 ازxa0 برنامه هایxa0 شومxa0xa0xa0 بودبهرxa0xa0 مردانxa0xa0 وxa0xa0xa0 زنانxa0xa0xa0 بومxa0xa0xa0 بودالغرضxa0xa0 درxa0xa0 یکxa0xa0 اتاقxa0xa0xa0 خانمانگربه ایxa0xa0 آزردxa0 بسxa0 اینxa0xa0 جانمانروز ها نان وxa0xa0 پنیر و ماست خورداو به شب آنxa0 جوجه های ناز برداوxa0 من و همسایهxa0 را بیچا...
ادامه مطلب