
کلبه ی تنهاییدر شبی سرد در آن دامن کوهکه چه بس تاریک استآسمان نعره زنان می نالیدرعد وبرقش همه جا جاری بودومن اندردل شب خاموشمودراین قلب حزینقصّه ای فریادشدره ها پر می کرذومن خسته دراین کلبه تنگدر اوج سکوتهمدمی می طلبمتا کند شاد دل مسکینمبزداید غم سنگین دلموچه تنگ است فضای دل منابرها می گریندچشمه سا...
ادامه مطلب
من چو بهار بوده ام،مست وخراب بوده امبا دل من مکن جفا ، باده ی ناب بوده امپیر وکمان گشته ام ،خزان گرفته موی منبه یاد زلف دلبرم ، در تب و تاب بوده امدل ز جهان بریده ام ، تا که شو م اسیر اومرغ به دام دلبرم ، غرق طناب بوده اممنع دلم چه می کنی ،پر شده از محبتشره به دگر نمی دهد،بس که خراب بوده ام...
ادامه مطلب
(گربه ها)این حکایت را شنیدم از پدرکو ز بهرم گفت با صدذوق و فرتا بیاموزم کنم آویز گوشمن شوم در نزد یارانم بهوشقصّه از برنامه های شوم بودبهر مردان و زنان بوم بودالغرض در یک اتاق خانمانگربه ای آزرد بس این جانمانروز ها نان و پنیر و ماست خورداو به شب آن جوجه های ناز برداو من و همسایه را بیچار ه کرداین جگر های به خون او پاره کرداو همه همسایه ها علاف کرداو در اعمال بدش اسراف کرداز قضا او صاحب اولاد شدصاحب اولادِ چون پولاد شدجمع آن ها را شمارم هفت بود...
ادامه مطلب
جسین (ع) گل سرخی است که در بحر جنون می بینمعاقلان حیراننددر خلسه ی عشقاحمد انصاری هادی پور...
ادامه مطلب