
نجواچه خوشم ز در در آیی ، ز دلم گره گشاییچه شود که رحمت آید ، به دل جو من گداییتو به ناز خود توانی ، دل من به خون نشانیمکن ای همای رحمت ، تو به من چنین جفاییمن بینوای خسته ،به کجا کنم بسی روکه دگر ز تو نبینم ، همه رنج بی وفاییتو به من نگفته بودی ، که مرا زدر برانیبنما مرا تفقّد ، تو مکن چنین خطاییبه خدا که در فراقت ، دل من به خون نشستهچه شود رها کنی دل ، ز غمت شب جداییبه خیا ل من نگنجد ، بزنی به تیر مژگانبه دل چو من حزینی ،به من چو بینواییبه چه کس برم حکایت ، به که گویم این شکایتکه چه کرده بادل من ، همه ناز و دلرباییهمه آرزو کنم من ،که نهم سری به دامنبزنم به زلف چنگی...
ادامه مطلب
نجوای 1به خدا که در فراقت ، همه شب به بینواییتو بیا شبی به خوابم ، که دلم ز غم رباییمن عاشق ستم کش ، به کجا کنم همی روکه رهی نمی شناسم ، مگرم تو ره نماییچه شود اگر شبی را ، تو به کلبه ام در آییکه به چشم خود ببینی ، همه رنج بی نوا ییتو بیا که چون طبیبی ، بکنی دلم علاجیکه دلم ز درد دوری ، همه خفته در بلاییچه خوش است تیر مژگان ، بزنی به قلب ریشممگرش به هوش آید ،نشود دگر هواییدل تنگ بی قرارم ، که اسیر زلف اوشدبه خدا بمیرد از غم ، نکند دگر بقاییهمه شب دعا کنانم ، که رسم به بارگاهشبه امید آنکه دلبر ، بکند به من وفاییهمه خوس دلم که قلبم ،به اسارتش در آمدکه رها ن...
ادامه مطلب